ميگن سالي که نکوست از بهارش پيداست
اول سال که اينه خدا به داد بقيه اش برسه
از امسال بدم مياد
..........................................................................................
مرا نديده برفتي، نديده ام بگرفتي
برو برو که گرفتار خود نديده برفتي
بيا که با همه دوري، دل از تو وا نگرفتم
برو که با همه ياري، مرا نديده گرفتي
به عرش رفت فغانم، چو رفتن تو شنفتم
تو فارغي که برفتي، فغان من نشنفتي
به دوستي تو نازم، که از ديار محبت
غريب وار سفر کردي و به دوست نگفتي
چرا به ياد تو اي گل چو عندليب ننالم
که در بهار جواني به کام دل نشکفتي
ز خسته جانيت اي چشم خون گريسته پيداست
که از فغان دلم دوش به صبح نخفتي
گناه طالع من بود رونهفتنت از من
ولي تو راز دل از رازدار خويش نهفتي
تو شهريار، به سر ريز خاک کوي ندامت
که او برفت و تو خاک رهش به ديده نرفتي نويسنده: asal(چهارشنبه 21/1/1387 ساعت 1:9 صبح) نظرات ديگران ( )